دنیا رو به یک لحظه نگاهت نمیدم
پسر قشنگم، عسل مامانی و بابایی!
میدونم شاید نوشتن بعضی چیزا در ابن سن تو ،در وبلاگت زود باشه . اما چون اینها حس الان و حرفهای الان منه به تو ، وضمنا تو خیلی زود بزرگ میشی و قراره که این مطالب رو بخونی. پس برات مینویسم.
خیلی خیلی خوشحالیم از اینکه گرمای خونه مایی. بودنت با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.دنیا رو با یک لحظه در آغوش گرفتنت، خندیدنت، بازی کردنت راه رفتنت و ... عوض نمیکنم.
از روزی که بالهای فرشته ای ات رو تو اون عالم گذاشتی و زمینی شدی، همه دنیای من وبابایی در تو خلاصه شد. لحظه لحظه با تو بودن خودش برامون یه دنیا شیرینی و لذته .
بزرگ شدنت رو به تماشا نشسته ام ،و هر ثانیه ثانیه عمرم رو با تو تقسیم میکنم. و نمیدونم موقعی که در تنهایی خودت بازی میکنی و با اون دستاهای کوچک ونازت آزمون و خطا هارو تجربه میکنی ، و اینکه میبینم سالمی از خدا چه جوری تشکر کنم.
وقتی میبینم در هر خوشحالی و ناراحتی و ترس و... تنها پناهت فقط و فقط آغوش منه، از اونهمه احساس زیبا ،عاجز میمونم از بیان هر جمله ای که شایسته شکرش باشه.
وقتی از خستگی به خواب میری ، عین فرشته ها ملکوتی میشی ، غمهای دنیا از یادم میره. از اینکه روز به روز بزرگتر و شیرینتر میشی و کم کم داری وارد دنیای ما بزرگتر ها میشی خیلی خوشحلم (وای از دنیای ما بزرگتر ها) وتمام ذغدغه ام اینه که از انجام وظایفم نسبت به تو درست بر بیام.
هر لحظه بزرگتر شدن و تکاملت برای ما دوست داشتنیه اما خیلی زود دلمون برای کوچیکیها و در واقع دنیای پاک و بی آلایش کودکیت تنگ میشه. و این قانون زندگی و دنیاست . بهر حال
آنچه قانون حیات است ودوام کاینات
گر سراپا نوش و نیش
لاجرم
من سر تسلیم می آرم به پیش...
روز به روز زندگیت بر تو مبارک باشه پسر عزیزم .
و خداوند رو به خاطر همه نعمتهای پیدا و پنهانش ،شکر میکنم .


دنیا رو به یک لحظه نگاهت نمیدم
